تبليغاتX
gooleroz

با گفتار و در قالب کلمات هرگز نمی توان حقیقت و عشق را شرح داد یا شنونده ای را سیراب کرد .آیا شما می توانید تنها با شرح باران درختی را سیراب کنید ؟


زمانی که صدای باد وباران را می شنوی هیچ واژه ای به تو منتقل نمی شود اما شگفتا که درآن لحظه تو احساس پر بودن می کنی .آسمان دانشش را بی هیچ واژه ای به درون تو می ریزد و این راز بزرگ زندگی و یگانه زبان گفت و گوست . به قول مرحوم سپهری :


کار مانیست شناسایی راز گل سرخ


کار ما شاید این است


میان گل نیلوفرو قرن


پی افسون گلسرخ شناور باشیم


ابتدا باید درافسون گل سرخ و در اسرار خلقت شناور شوی و آن گاه توهم همانند باد و باران به دیگران منتقل کنی .


بیایید با قلب خود زندگی کرده و با قلب خود بگوییم و بشنویم . محبت را بیاموزیم و دعا کنیم : قلبی که برای دوست داشتن نمی تپد بهتر است هرگز نتپید.

+ نوشته شده توسط nazanin در 2007/10/22 و ساعت 22:58 |
Bilden “http://www.e-kartki.sciagi.net/kartki/4.jpg” kan inte visas, då den innehåller fel.
+ نوشته شده توسط nazanin در 2007/10/22 و ساعت 22:11 |
به هیچ کس اعتماد نکن دخترک
به هیچ کس راز دل نگو دخترک
به هیچ کس نگو که دل بسته ام به تو
به هیچ کس نگو که عاشقش شدی
نه، نه ،نگو
نه، نه، به هیچ کس اعتماد نکن
به هیچ کس نگو که یک شبی کنار پنجره گریه کردی از خاطرش
به هیچ کس نگو که از دیدنش سرعت قلبت از ثانیه جلو می زند
به هیچ کس نگو که روزها گذشت و پیر شدی در انتظار دیدنش
به هیچ کس نگو به هر دری زدی برای باز دوباره دیدنش
به هیچ کس نگو حتی کسی که چتر شد زیر باران برای تو
به هیچ کس نگو حتی کسی که گفت عاشقت شده است
به هیچ کس نگو حتی کسی که نیمه شب برای تو شعر گفته است
به هیچ کس نگو حتی کسی که گفت از بی اعتناییت دلم شکسته است
شک نکن او روزی با تمام عشق رها می کند تو را
نه نه کسی به احساس پاک تو که مثل یک گل شکفته است توجهی نمی کند
آری گل تازه شگفته ات به دست عابران چیده می شود
یا که زیر پایشان مثل یک علف لهیده می شود
دیدی که گفتم به هیچ کس اعتماد نکن

+ نوشته شده توسط nazanin در 2007/10/22 و ساعت 22:6 |
Bilden “http://www.rossirovetti.com/ProdImages/No_9_Red_Hot_Roses_lg.jpg” kan inte visas, då den innehåller fel.
+ نوشته شده توسط nazanin در 2007/10/22 و ساعت 4:18 |
 

به وقت اذان است ،بر پنجره مشرف به خيابان نظر دارم ،كسي را مي جويد دل،ولي هيچش خبري نيست ،بي قرارم ،از خودم گله مند ،در دل احساس قريبي دارم البته با اين حس دير زمانيست قرينم و آن چيزي نيست به جز دلتنگي وفراق.
خورشيد ديگر بار بسته و جاي خود را به سياهي شب مي دهد ،همه پر شتاب بسوي مامن خود و من همچنان نظاره گر غروب خورشيد و در انتظار باز دميدن يگانه نقره فام آسمان. براي قرار خود به خواجه شيراز پناه ميبرم وبه نيت تنها وهم خود به خواجه شيراز داد خود را ميبرم.
در خرابات مغان نور خدا مي بينم
اين عجب بين كه چه نوري ز كجا مي بينم
جلوه بر من مفروش اي ملك الحاج كه تو
خانه مي بيني و من خانه خدا مي بينم
خواهم از زلف بتان نافه گشايي كردن
فكر دور است همانا كه خطا مي بينم
سوز دل ،اشك روان ،آه سحر ناله شب
اين همه از نظر لطف شما مي بينم
هر دم از روي تو نقشي زندم راه خيال
با كه گويم كه در ين پرده چه ها مي بينم
كس نديده ست زمشك ختن و نافه چين
آنچه من هر سحر از باد صبا مي بينم
دوستان عيب نظر بازي حافظ مكنيد
كه من اورا از محبان شما مي بينم

نمي دانم ،گيج و منگ شده ام، چه كسي و يا چه چيزي را بايد باور كنم ؟ علاقه خودرا؟ ممانعت شما را؟ سوزش درون؟ خواجه شيراز؟ بازي دل را؟ به خدا قسم كه گنگ گشته ام. به قول شاعر:
نمی دونم که تو رو نفرین کنم یا این دلم
نمی دونم که تو حل مشکلی ، یا مشکلم
با تو عاشقانه بودم ، پس چرا
حسرت یه روز عشق موند به دلم
نشسته ام پاي سنگ صبورم و در حال نوشتن هستم، به نظر شما چقدر اين مي تونه فيلم من باشه ؟ و سئوالهاي متعددي كه در ذهنم مسلسل وار طرح ميشود،كه انچه را كه وجود دارد و شما مي بيني و حتي طراوت و لطافت آنرا حس كرده اي باور نداري و وجدان و زرنگي خود را به حرفهايي بي ربط ارضا كرده ايي.
يگانه ،نقره فام در آسمان باريك و زيبا جلوه نمايي مي كند و من در فكر گذران اين شب سخت كه چگونه آنرا به صبح پيوند زنم، گويا رستاخيز را هر شب و روز بايد به نظاره باشم به بهاي تمام دوست داشتنم.
مهربانم،
نامت بلنداي انس و الفت را معنا دارد و رفتارت بايسته بر نامت نيست كه تو منيري و معصوم اما خاموشي و ساكت ،كه تو مهربان من هستي و نيستي به وقت نياز مهربانم ، اصلا من نميدانم مهرباني به چه رنگ است و به چه طعم ، نميدانم مهرباني در كجا يافت مي شود؟ در دل است يا در كف؟ در وصل است يا كه هجر؟ اهل كدامين ولايت است ؟همزبان است يا كه هم دل ؟ هم كيش است يا كه بي مذهب؟ در كجا مي توان لختي بر او به نظاره نشست؟ به خدا كه نمي دانم.
اما به نظرم مي آيد مهرباني با انتظار عجين شده و با حسرت هم كيش، در دل نيست كه در كف نيز نيست مامنش بر قاف سرگشتگي است. نه در وصل است نه در هجر كه در برزخ است ،نه هم زبان است نه هم دل، سوز است ،سوزي سوزان از شرر دوست همي داشتن.و تنها در دل مي توان لختي او را به نظاره نشست ،مزه و طعمش گس و تلخ است به مانند شنيدن صداي شكستن غرور. خدايا اينها كه همان معني عشق است !!!! نميدانم عشق يعني مهربان يا كه مهربان يعني عشق اما هر كدام كه باشد هجر است وتلخي كام .
مهربانم ،
اي كاش اكنون در برم بودي و مي ديدي كه در تنهايي خود بر دلي عاشق گشته ام كه ذره ايي بر من عاشق نيست و بر كسي مي ميرم كه تب را نا آشناست و بر قبري مي گريم كه در خود مرحومي را ندارد ، اما آنقدر مردن را تمرين مي كنم و در اين امر ممارست را نيز توشه راه خود كرده تا شايد روزي خود بر قبر خود گريستن را معنا دهم.
مهربانم ،
آنقدر گفته نا گفته در دل دارم كه بسان كوهي از اندوه و خواهشهاي بي ثمر بر اين مركز حب و بغض سنگيني مي كند و نيست گويا دستي كه از روي معناي مهرباني التيامي بر اين زخمها باشد وچه تعجب آور است چرخه روزگار وگذر ايام.
بر دلي يار شوي مونس و غمخوار شوي
وانگه بر دلت بار شود يار دگر يارشود
+ نوشته شده توسط nazanin در 2007/10/22 و ساعت 4:15 |
Bilden “http://www.brookehouse.net/Fresh%20Cut%20Flowers/Roses/Dallas.jpg” kan inte visas, då den innehåller fel.
+ نوشته شده توسط nazanin در 2007/10/22 و ساعت 4:9 |
سلام!
سلام به اونايي كه شادن......
سلام به اونايي كه غمگينن......اما قراره با خوندن اين پيام شاد شن!
من بهار.....
به همه چه شاد و چه غمگين ميگم:
سلاااااااااااااااام!

امروز طوطي كوچولوي دهكده ميخواد از چيزي بگه كه اگه به كسي بدي فقير نميشي ولي اوني كه ازت ميگيره رو ثروتمند ميكني!من ميخوام از لبخند....از شادي و از نشاط بگم!
من نميخوام بگم وقتي ميخندي چند تا استخون صورتت مي جنبه......چقدر اكسيژن وارد ريه ت ميشه.....چند ديقه به عمرت اضافه ميشه....چون همه ميدونيم......"خنده بر هر درد بي درمان دواست!"
من ميخوام يه چيز ديگه بگم......مثه خود فصل بهار يه چيز ديگه.....يه حرف تازه!
****
يكي صورتش ميخنده با اينكه دلش غمگينه.......يكي صورتش غمگينه و دلش شاده.....يكي هم صورتش دنياي غمه هم دلش پر از غمه!
اين وسط اوني كه با دل پر از غم هنوز يه لبخند ساده رو لباشه،بخشنده تره!هر چند ديدن خنده ش دردناك تره!

همه مون تا وقتي بچه بوديم ساده تر و واقعي تر مي خنديديم.مي تونستيم از ته دل بخنديم چون سر و ته دلمون اسير غصه نبود!دنيامون كوچيك بود و دلمون آزاد!رها ميكرديم صداي خنده هامونو بين هياهوهاي كودكيمون!
اين روزا وقتي ميخنديم.....يواش ميخنديم....چون انگاري باورمون شده غم و شادي دو تا همسايه ي ديوار به ديوار هستن كه اگه بلند بخنديم غم بيدار ميشه!
قبول دارم بين غم و شادي فاصله اي به باريكيه يه تار موست اما بيايم براي اولين بار اين فاصله رو زياد كنيم!

پيامبر مهرباني ها كه لبخند از لبانش محو نميشد،فرموده:
"محبوب ترين اعمال نزد خداوند شادي در دل مومن وارد كردن است"

قرار نيست ما دلقك باشيم،قرار نيست پامونو از گليم مون درازتر كنيم . ديگران رو به خاطر نقصهايي كه دارن دستاويز خنده هامون بكنيم!
خيلي وقتا فقط يه نگاه مهربون براي كسي كه از تموم دنيا بريده،يه دست بخشنده براي كسي كه تمام دنيا دستش رو بسته،يه كلام ساده براي كسي كه از زمونه حرف زياد شنيده،كافيه تا شاد بشه....تا يه لبخند ساده رو لبش بنشينه!
من نميدونم تويي كه داري اين پيام رو ميخوني چه جوري شاد ميشي:با يه لطيفه،با يه داستان خنده دار يا راه ديگه ......ولي اينو ميدونم كه تو بايد خودت بخواي شاد باشي......اين همه sms،جوك و قصه و فيلم خنده دار تا يه دل خوش و شاد نداشته باشي،به سرعت شادت مي كنن و به سرعت غم رو دوباره راهيه خونه ي دلت ميكنن!
براي اينكه شاد باشي بايد يه دل عاشق داشته باشي.......يه عشق واقعيه واقعي!
تنها غم دل عاشق فراقه....نه غم نون داره....نه غم آب.....نه غم مال داره نه..... غم آمال بي پايان!
****
ميخوام يه حرفي رو درگوشي و يواشكي به اونايي كه شكر خدا دلشون يه جايي گيره،بزنم!
هر كي وقتي به آرزوش هر چي كه هست.....هر كي كه هست ميرسه شاد ميشه!
آدماي آسموني......وقتي عارفانه به خدا ميرسن......وقتي اين همه فاصله رو پشت سر ميذارن .....وقتي همه پرده هاي حجاب رو پاره مي كنن و خدا رو با چشم دلشون ميبينن.....از وجد و نشاط سماع عاشقونه اي با معشوقشون دارن!
چه شادي بالاتر از وصال........آن هم وصال حضرت دوست!
"خنده و گريه ي عشاق ز جاي دگر است......"(حافظ شيرازي)

دوست دارم وقتي ميميرم،آخرين تصويري كه ازم تو ذهن مردم نقش ميبنده،تصوير بهاري باشه كه روي لباش شكوفه ي لبخند نشسته!

دلتون شاد و لبتون خندون!

يا حق!

"بهار"

+ نوشته شده توسط nazanin در 2007/10/22 و ساعت 4:1 |


طعم عسل و زهر

واقعیت نشان داده که روزهای شیرین و رمانتیك اول زندگی معمولاً با دعوای دو طرف همراه است.

ـ «عزیز من! روزای اول همین‌طوره. بعدا زندگی‌تون شیرین‌تر می‌شه»

ـ «مامان من! روزای اول که باید شیرین‌تر از روزای وسط باشه!»...

استرسی به نام ازدواج

وقتی از بیرون نگاه می‌کنیم، ترجیح می‌دهیم که کلیشه همیشگی نوعروس و نوداماد شاد و سرزنده را بگذاریم جای تصویر واقعی زن و مردی که تازه با هم ازدواج کرده‌اند. اما وقتی از کسانی که می‌خواهند این دوره را پشت سر بگذارند سؤال می‌‌كنید، به نتیجه متفاوتی می‌رسید.

البته لازم نیست این کار را انجام دهید؛ یک روان‌شناس مشهور ـ هانس سلیه ـ سال‌‌ها پیش این کار را انجام داده است. او از مردم پرسیده اگر بخواهند از یک تا صد به رویدادهای اطرافشان براساس استرسی که بر آنها وارد می‌کنند نمره بدهند، به عبارت‌‌های فهرستش چه نمره‌ای می‌دهند.

همان‌طور که می‌شود پیش‌بینی کرد، مرگ همسر بالاترین استرس یعنی 100 نمره را گرفت؛ اما آن وسط‌‌ها یک چیز عجیب و غریب بود؛ رویداد خوشایندی مثل ازدواج هم 50 نمره استرس داشت. چرا این عبارت باید این‌قدر استرس‌زا باشد؟

واقعیت این است که روزهای اول زندگی، روزهای «منطبق شدن با دیگری» است. چی شد؟ حتی تصورش هم برایتان سخت است؛ عمرا فردیت‌تان را از دست بدهید؟! ولی واقعیت زندگی همین است. حتی اگر شما در ویژگی‌‌های کلی شخصیتی نسبتا مشابه باشید، چیزهای دیگری هستند که در روزهای اول زندگی خیلی منصفانه باید در موردش توافق کنید؛ چیز‌‌هایی مثل غذا خوردن، حد پوشیدگی، ساعت به خواب رفتن و بیدار شدن، تماشا و انتخاب برنامه تلویزیون و رفتن به جاهایی که هر دو نفر دوست دارند.

خنده‌تان گرفت؟ اینها خیلی چیزهای کوچکی هستند؟ بله! شاید اینها خیلی روزمره و کوچک باشند اما خوشبختانه یا متاسفانه، به قول سالوادور مینوچین ـ روان‌شناس خانواده ـ «زندگی از همین چیز‌‌های کوچک درست شده است». معمولا دعواها هم از همین چیزهای کوچک شروع می‌شوند.

بر چهار راهی دعوا

وقتی که ما با همسرمان اختلاف پیدا می‌کنیم، برای حلش چه راه‌‌هایی به ذهنمان می‌رسد؟ چطور عمل می‌کنیم؟ معمولا ما 4 راه بیشتر نداریم:

1 ـ مذاکره می‌کنیم.

مثل دو تا بچه آدم می‌نشینیم با همسر گرامی ‌در مورد مشکلمان صحبت كرده و راه‌حل‌‌هایش را بررسی می‌‌كنیم. بعد هم به احتمال بعید به یک توافق منصفانه می‌رسیم.

2 ـ خوشبین می‌شویم.

می‌شویم سعدی شیرازی و با دیدن کسی که پا ندارد، به خاطر همین کفش کهنه شکر می‌گوییم. نگرفتید؟ بابا ندیده‌اید کسانی که تا با شوهرشان دعوایشان می‌شود، شکر خدا می‌کنند که شریک زندگی‌شان مثل مرد همسایه معتاد نیست؟ بالاخره این هم یک راهش است دیگر!

3 ـ بی‌خیال می‌شویم.

با خودمان می‌گوییم مسئله اصلا ارزش دعوا کردن ندارد و همین‌جوری بی‌خیالی طی می‌کنیم.

4 ـ می‌ریزیم توی خودمان.

ناراضی هستیم اما مستقیما نمی‌رویم به همسرمان بگوییم؛ به جای آن ، درد و دل‌‌هایمان را می‌بریم به همکار یا زن همسایه می‌گوییم.

گفتن ندارد که هیچ کدام از 3 راه آخر، در طولانی مدت جواب نمی‌دهند. بهتر است از همان اول زندگی، «مهارت مذاکره کردن» را توی خودتان پرورش دهید، چطور؟ با ما همراه باشید تا در مقاله ی بعد مفصل به این قضیه بپردازیم .

+ نوشته شده در 2007/10/19ساعت 3:12 توسط nazanin | نظر بدهید
+ نوشته شده توسط nazanin در 2007/10/19 و ساعت 3:23 |

«هم» به علاوه «سر»!

طعم عسل و زهر(2)

«هم» به علاوه «سر»!

، گفته بودیم که در این مقاله به مهارت های مذاکره کردن خواهیم پرداخت و این ادامه ی بحث :

 

1 ـ حرف زدن از موضع قدرت

آقا! خانم! همسرتان که زیردست‌تان نیست که هی پند و اندرزش می‌دهید، برایش سخنرانی می‌کنید، شخصیت‌اش را به جای روان‌شناس تحلیل می‌کنید یا با منت از سرش می‌گذرید؛ همسرتان، همسرتان است؛ «هم» به علاوه «سر»!

 

2 ـ ایجاد احساس گناه در طرف مقابل

یعنی چه که شهیدنمایی می‌کنید؟ یعنی چه که می‌گویید تلف شده‌اید، قربانی شده‌اید؟ یعنی چه که تمام ایثارهای بوده و نبوده ی گذشته را ردیف می‌کنید؟ یعنی چه که خودتان را با آدم‌‌های هزاربار از خودتان بدتر مقایسه می‌کنید؟ می‌خواهید همسرتان احساس گناه کند و از خیر دعوا بگذرد و حق را بدهد به شما؟ فکر می‌کنید همیشه این کار جواب می‌دهد؟

 

3 ـ اجتناب، اجتناب، اجتناب

برای این 3 بار نوشتم اجتناب ، که بدانید بیشتر از یک نوع اجتناب داریم. بعضی‌‌ها کلا از دعوا اجتناب می‌کنند؛ یعنی با یک اخم یا شانه بالا انداختن سر و ته قضیه را هم می‌آورند یا با یک میان بر اجتنابی زیرکانه، در حرف‌‌هایشان از ضمیر سوم شخص استفاده می‌کنند؛ «آدم باید...»، «وقتی یه نفر...» و... بعضی‌‌ها می‌آیند از موضوع دعوا اجتناب می‌کنند؛ آنها حاشیه می‌روند، سکوت می‌کنند یا جوری رفتار می‌کنند که انگار حرف دعوا زا(!)ی همسرشان را نشنیده‌اند. کلا به این آدم‌‌های اجتنابی باید گفت که «لطفا دعوا کنید!».

 

4 ـ ذهن‌خوانی

نه، خدایی‌اش خودتان هم این حرفتان را قبول دارید؛ برمی‌گردید وسط دعوا به همسرتان می‌گویید : "من بهتر از تو می‌دانم " .منظورت چیست؛ یعنی شما دیگر از سلول‌‌های مغز همسرتان هم به او نزدیک‌ترید؟ ماشاءالله صمیمیت!

 

5 ـ استفاده از «بله، اما...»

بله، از این تناقض‌آمیزتر وجود ندارد. بعضی‌‌ها تکیه‌کلامشان همین با پا پیش کشیدن و با دست پس زدن «بله، اما...» است. بابا، اگر مشکلی وجود دارد، اگر حرف همسرتان را قبول ندارید، راست و محترمانه بگویید که قبول ندارید. مجبورید این کار را انجام دهید که روان‌شناسان ناچار شوند یک اسم قلمبه سلمبه را بگذارند روی این کارتان؛ «شکایت کردن معارض و مغایر»؟!

 

6 ـ تعمیم دادن جزئیات

تو «همیشه» این کار را می‌کنی، من «هیچ‌وقت» از زندگی روی خوش ندیده‌ام، تو «باید» قدر من را بدانی، من «نباید» تو را آزاد می‌گذاشتم و... باید و نباید چون حس بد اجبار را در طرف مقابل به وجود می‌آورد، مسلما باعث موضع‌گیری طرف مقابل می‌شود. اما در مورد هرگز و همیشه و هیچ‌وقت و دیگر کلمات مطلق مثل اینها، ویرجینیا ستیر ـ روان‌شناس خانواده ـ حرف قشنگی دارد؛ «این کلمه‌‌ها از دنیای اساطیر آمده‌اند و در زندگی روزمره واقعیت ندارند». آقا! خانم! با همسرتان در مورد همین «دفعه» دعوا کنید و فوری نچسبانیدش به «هرگز» و «همیشه».

 

7 ـ عقل‌گرایی بیش از حد

این هم برای خودش مسئله‌ای است. مثلا همسرتان شریک عاطفی زندگی‌تان است. گاهی منطقی بودن بیش از حد و تجزیه و تحلیل کردن ماوقع جواب نمی‌دهد؛ یک نگاه مهربان یا یک لبخند یا یک جمله عشقولانه بهتر دعوا را خاتمه می‌دهد.

 

8 ـ قطع کردن حرف طرف مقابل

مورد 7 را كه خواندید، فکر کردید دیگر هر راه عاطفی‌ای ـ به هر شدتی ـ خوب است، نه؟ نه عزیز من! یکی از بدترین راه‌‌ها این است که وسط حرف‌‌های همسرتان بزنید زیر گریه (خانم عزیز!) تا او مجبور شود حرفش را قطع کند یا برعکس بزنید زیر خنده (آقای عزیز!). کلا زیاد توی حرف همسرتان نپرید؛ چه با گریه، چه با خنده و چه با حرف (جمله آخری موزون شد!).

 

9 ـ پرخاشگری کلامی

دعوای زن و شوهر بالاخره باید یک فرقی با دعوای وسط خیابان داشته باشد. اینکه آن‌قدر صدایتان را بلند کنید که همسایه طبقه بالا هم بشنود، اینکه هر وقت می‌خواهید بحثی را شروع کنید حالتان جوری است که می‌خواهید منفجر شوید، اینکه همسرتان را تهدید کنید، فقط مشکل را چند برابر می‌کند؛ یا زبانم لال، زبانم لال، زبانم لال، کتک‌کاری... نه؛ الان دیگر فکر کنم قرن بیست و یکم باشد، من اصلا نباید به آن فکر کنم!

 

10 ـ تحقیر کلامی

«تو هم با این فکر‌‌های لوس و احمقانه‌ات!»، «خیلی ساده‌لوحی!»، «اصلا بلد نیستی زندگی کنی!»، «بدبخت! تو تا حالا توی عمرت تونستی دو تا لباس با هم ست کنی؟» و... باز هم نمونه بیاوریم از تحقیر کلامی؟ تحقیر که هیچ، حتی انتقاد بجا هم وقتی زیاده از حد تکرار شد آزار دهنده می‌شود و زندگی را تلخ می‌کند. غیر از اینها، بعضی‌‌ها عادت دارند توی مهمانی‌‌ها به جای زنشان حرف بزنند؛ این هم نوعی تحقیر غیرمستقیم است، نه؟

ادامه دارد...








+ نوشته شده توسط nazanin در 2007/10/19 و ساعت 3:16 |


Powered By
BLOGFA.COM


f="http://persianweblog.ir/topblogs/zanan.aspx"> محبوب ترین وبلاگ های زنان ارسال به 100 درجه کلوب دات کام