سلام ای آشنا , من ره آورد کویرم هیچ می دانی؟!
آنجا که زندگی همراه یک طوفان به بلندای آسمان می رود و چون ریگهای روان به همه جا مینشیند.
اینجا در سینه ام عشق به زندگی پرنده اسیری است در تنگترین سوزناک ترین قفس مرگ
اینجا زندگی بیمار است و بدون هیچ پرستاری در بستر جان می دهد.در این کویر می توانی تا بینهایت را
ببینی هموار هموار و این همواری تو را با خاطرات جانگدازی قرین می کند که تا مغز استخوانت را می
سوزاند.
خداوندا نمی دانم چه اراده بر بودنم کرده ای و از چه سبب می خواهی به این زندگی ادامه دهم .
من سیاره ای هستم سرگردان در فضای لایتناهی بی هیچ مدار!
مدار وجود من هنوز گرد وجودم حلقه شده و دایره بودنم محیط بر هیچ بودنی و خواستنی نیست.
طفل دلم به پیری رسیده و هسته بودن من هم چنان نیست در نیست است.
چه شبهای تیره و تاری خالی از امید را پی هم می گذرانم و چه روزهای زجر آور کشنده ای را تحمل می
کنم به امیدی .....
ای خدای من ای تنها محرم اسرا نهانم ای با وفای من ای همیشه همراه
بر خشم فرو خورده ام بر غصه های نا گفته ام بر اشکهای سوزانم تنها تو شاهدی اگر بنده ای شاکر
نبوده ام مرا ببخش.
برای من خسته و دل شکسته دنیا در جلوه سرابی از امید رهایی هر دم خود نمایی می کند به امید
روزی که به هنگام غروب با مرگ از این هیاهوی مبتذل رها شوم.
آنجا که زندگی همراه یک طوفان به بلندای آسمان می رود و چون ریگهای روان به همه جا مینشیند.
اینجا در سینه ام عشق به زندگی پرنده اسیری است در تنگترین سوزناک ترین قفس مرگ
اینجا زندگی بیمار است و بدون هیچ پرستاری در بستر جان می دهد.در این کویر می توانی تا بینهایت را
ببینی هموار هموار و این همواری تو را با خاطرات جانگدازی قرین می کند که تا مغز استخوانت را می
سوزاند.
خداوندا نمی دانم چه اراده بر بودنم کرده ای و از چه سبب می خواهی به این زندگی ادامه دهم .
من سیاره ای هستم سرگردان در فضای لایتناهی بی هیچ مدار!
مدار وجود من هنوز گرد وجودم حلقه شده و دایره بودنم محیط بر هیچ بودنی و خواستنی نیست.
طفل دلم به پیری رسیده و هسته بودن من هم چنان نیست در نیست است.
چه شبهای تیره و تاری خالی از امید را پی هم می گذرانم و چه روزهای زجر آور کشنده ای را تحمل می
کنم به امیدی .....
ای خدای من ای تنها محرم اسرا نهانم ای با وفای من ای همیشه همراه
بر خشم فرو خورده ام بر غصه های نا گفته ام بر اشکهای سوزانم تنها تو شاهدی اگر بنده ای شاکر
نبوده ام مرا ببخش.
برای من خسته و دل شکسته دنیا در جلوه سرابی از امید رهایی هر دم خود نمایی می کند به امید
روزی که به هنگام غروب با مرگ از این هیاهوی مبتذل رها شوم.
+ نوشته شده توسط nazanin در 2007/11/1 و ساعت
11:27 |

