|
|
||
![]() به خاطر بسپاریم نه به بهار دل ببندید و نا از زمستان بگریزید چراکه هر دو زود گذرند ! |
||

|
|
|
|
|
مثه
سگ داشت میلرزید کنار خیابون ....برف به شدت میبارید ...پاهاش یخ زده بود
.....واسه هر ماشینی که دست بلند میکرد فایده نداشت ...یکی دوبار با خودش
گفت پیاده برم ...ولی باز پشیمون شد ....تو همین افکار بود که یه ماشین
مدل بالا جلوی پاش ترمز زد ....دوتا بوق که زد فهمید برا اون وایساده
....در ماشین رو که باز کرد دید راننده یه زنه ....خانوم راننده گفت من
مستقیم میرم تا اخر بلوار .....اونم سوارشد .....!!! |
||
|
|
|
|
|
به نام او که عشق را آفرید
خلوتي بود و سکوتي و شبي مهتابي حرکت برگ سر شاخه و بيد مجنون تا رسيدم به آغاز سخن گفتن و نور باد آرام دل ام را خبر فصل و شقايق مي داد جوي باريک مسير سفر سنگ نبود خاطرات شب يلدا و گره کردن سبز چيدن سفره هفت سين و نشستن در ابر داشتم قصه ي ديروز ترا مي خواندم کوچه خالي شده از فاصله ها تنگ و پيچيده فضا با ديروز حجم ديوار زمان عقده ي گفتن و رفتن مي رسيدم به سر کوچه ي تنهايي و برمي گشتم سخن از خستگي و تجربه نيست شوق ديدار پر از لذت تکرار مژده ي قاصدک و رفتن و بوييدن گل و هوا لب ريز از نور حضور مي نوشتم که تو آسوده بخوابي با شب من ترا ديدم و آغاز شدم خواب ديدم که ترا مي بينم
شيشه سرشار شکستن با سنگ دل پر از حادثه ي بود و نبود تارسيدم به ته حسرت گل خلوت کوچه و تنهايي باران را باور کردم
وداعمي روم خسته و افسرده و زار
مي رقصد اشک
| ||







